تبليغاتX
از ميان روشني هاي شب
amah farzandani geramik eran andar parastishni uman geramik matar eran giyani xwesh peshkesh konim
شادم که این روزها می گذرد!


من نیز چون بسیاری دیگر هنگامی که چمدانم را برای تهران و فرهنگ و زبانهای باستانی بستم و از شهر گنبدهای فیروزه ای رخت بر بستم اهداف بزرگ و شوق فراوان در سر داشتم

از بسیاری چیزها نگران بودم و به بسیاری چیزها نیز , نگران!

آمدیم و شوق ها فرو ریخت و من نیز آهسته آهسته با آرزوهایم فروریختم...

فرهنگ و زبانهای باستانی!

رشته ای که از مهر86 طرحش را درانداخته بودم و چه شوقها و آرزوهایی که برایش داشتم مرا روز به روز فرسوده و فرسوده تر کرد و نه تنها این رشته و دشواری اش که غربت آنچه می پنداشتم , همه نبود!

خوابگاه برای من خلوتکده ای بود به اشتباه تا با کتابهایم عشق بازی کنم و راهم را سرعت بخشم اما جز رخوت و خواب آلودگی و سر وکله زدن با عزیزانی که با تمام خوبی هایشان سرانجام بنا به خاکستری بودنشان هرکس ساز خودش را می زند , مرا درمانده ساخت...

اکنون به امتحانات ترم دیگر ارشد نزدیک می شوم و می پندارم که فروغ بر تو در تمام این 8 ماه چه گذشت ؟
به کجا می خواستی این چنین شتابان بروی و چگونه این چنین درمانده پوسیدن را آغازیده ای...

بیچاره فرهنگ و زبانهای باستانی!

که عاشقی چو من داشت و امروز افسرده ای چو من!

بیچاره ایرج افشار که هنوز زیرخاک خونش سرد نشده بود , پیمان بستم که رهرو راهش باشم...

بیچاره ایران که کسی چو من سنگ فرهنگ و گذشته اش را به سینه می زند!

و راستی آیا همین سنگ به سینه زدن مرا به اینجا نکشانید؟!

جای بسی اندیشه دارد...

دلم برای اتاقکم برای قفسه های خاک خورده ی این همه کتاب , راستش را بخواهی برای فوج فوج شعر و غزل و سپید تنگ شده!

برای عشقبازی با سعدی و کلنجار رفتن با شاملو و لمس حس فروغ و شب سایه ها ...
برای تا صبح با فردوسی بیتوته کردن هایم ...

اینروزهایم بغض تلخی در گلو دارد

چه دلتنگم برای روزهای ادبیات و غزل و شعر

اینروزها استخوان بودنم بد تیر می کشد!

برای روزهای ندیده چه حرف ها که نوشتیم چه شکل ها که کشیدیم در عبور چکه چکه ی وقت!

دلم لک زده برای شب های طولانی تابستان تا روی تختم کتاب بخوانم تا آواز کلاغ ها و گنجشکها .دلم لک زده برای صبح ها و حاشیه ی زنده رود برای تمام انچه داشتم و نمی دیدم .

تنها دلخوشی و امتیازی که این 8ماه دارد تمرین شکیبایی بود و دیدن داشته هایم

و اینکه به من ثابت شد با تمام نگرانی هایی که داشتم من در پایتخت با همه ی آلودگی هایش نه ریه ام را نه ذهنم را آلوده نساخته ام هنوز!و هنوز وقتی در آیینه می نگرم فروغ را میبینم با همان چارچوب معروف همیشگی اش...

__________________________

پانوشت:از تجربه های فراوان و لازم برای زندگی و احساس لذت بخش و گاه دردآور پختگی که حاصل این تجربه هاست در این 8ماه غافل شدم در حین نوشتن:)

کنج اتاقکم پس از یک ماه دوری از خانه قلمی گردید

2خرداد91

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
نوروز خجسته

بازکن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه
کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
...
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دل سنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن..
"فریدون مشیری"

درود هم میهنم!
بازهم اسفند بار بربسته , سال کهنه را به خاطرات می پیونداند و سرزمین ما با قدمتی به شکوه تاریخ , میزبان نوروز این جشن باستانی و اصیل می شود.
فروردین از سر شاخه ها جوانه می زند , سبز می شود تمام ترافیک های شهر و کسی از ازدحام جمعیت این روزها شاکی نمی شود...
می دانم...
هرسال مشغله هایمان بیشتر و غم هایمان ژرف تر می شود .به دردهایمان می افزاییم و می افزاند اما نمی دانم جادوی نوروز و نوای سحرآمیز سال نو , سبزی بهار چیست که آدمی را با ژرف ترین غم و کهنه ترین مشغله هم که هست , نو می کند!
اینجایم که بهترین ها را برایتان آرزو کنم
برای ایران دست فرا برده , آزادی را خواستارم و برای تمام ایرانیان , آزادگی و شادی را
خوب که می اندیشم میبینم تمام حس های خوب در "خوشبختی" متبلور شده است , پس خالصانه خوشبختی را برایتان آرزومندم و با اشاره به شعر معروف شادروان فریدون مشیری تلنگر میزنم که "گرنکوبی شیشه ی غم را به سنگ , هفت رنگش می شود هفتاد رنگ"
سالی سرشار از خواسته و آزادی و آزادگی و پیروزی و شادی و تندرستی و "خوشبختی" و "عشق" برایتان آرزو دارم.


بهارتان خجسته
نوروزتان پیروز


برچسب‌ها: نوروز
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
دلتنگ خواهی شد!
میان این همه فرض های به درد نخور دنیا،

فرض کن

تو هنوز

دوستم داری ...

و یکی از همین پنجشنبه ها

... دلت برایم تنگ می شود ..

فرض کن

هیچ وقت نرفته ای،

و تمام این ساعت ها

که نبودی

... شوخی کرده ای

فرض کن

دنیا هنوز به آدم های خیال پرداز وفادار است !!!

و تو

میان چند میلیارد احتمال موجود

همین پنج شنبه

دلت برای من تنگ می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
فراموشی
 

عطشت را در خویش کشته ام

تا تمام خواستنت به دار خاطرات آویخته شود

بگذار در توهم سرسری تنت نفس بگیرم

چه شب هایی که لب های تو مرا می نوشید

و این شب ها اشک ؛ می نوشدم...

تصویر آغوشت

به یادماندنی ترین فراوشی ست

و این ؛ تمام تلخی یک حقیقت است...

 

بامداد ۱۶بهمن ۹۰

خوابگاه دانشجویی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط فروغ ف | 
بازهم آن نیز گذشت!!!
رشته ی دشواری است ...

پوستم کنده نه رنده می شود این روزها .چرا رنده چون کنده شدن یکباره است و رنده شدن به مرور جانت را میگیرد:)

آن اوایل روزی تا پشت در سازمان سنجش هم رفتم تا اگر امکان تغییر رشته ی من به ادبیات فارسی نیست ؛انصراف بدهم و برم در خانه با کتاب هایم عشق بازی کنم تا ۲سال دیگر که باز بتوانم در کنکور شرکت کنم و ادبیات بخوانم

روزها گذشت ؛ شرایط برای منی که جز چهار دیوار اتاقم و کتاب ها و قفسه های صدها جد کتابم عادتی دیگر نداشتم ؛ دوام آوردن در اتاقی با ۴نفر جمعیت که هر کس راه خود را می رفت و ساز خود را میزد  دشوار بود

و منی که چهارباغ را نفس می کشیدم و پاییزش را می پرستیدم ؛ شهری پر از دود و شوغی و ازدحام جمعیت و له شدن در اتوبوس و متروهایش ؛ تحمل سوز بود!

روزها گذشت و من اندک اندک با تمام علاقه ای که به رشته ی فرهنگ و زبانهای باستانی داشتم ؛ توانستم بر دشواری اش چیره شوم و با تمام مشکاتش کنار بیایم

اندیشیدن به اینکه چگونه قرار است واحدهای این ترم پاس شود ؛ دیوانه ام می کرد .روزها گذشت باز هم ؛ امتحانات هم به پایان رسید و به هر ورد و جادو و کوشش و شکنجه ای که بود تمامی اش پاس شد

آنچه دستاورد این ترم بود مقاله ی "دگرگونی آرش کمانگیر از اوستا تا امروز" بود که به شدت به دلم چسبید و از خودم خوشم آمد با آنچه نوشته بودم!:))

شبی در خواب دیدم دانشگاه اصفهانم و با تغییر رشته ام موافقت شده و داشنجوی ارشد ادبیات فارسی ام.وقتی از خواب برخاستم خدایم را سپاس گفتم که با همه ی دشواری ؛ فرهنگ و زبانهای باستانی را مشغولم و می توانم بیشتر از کسی بدانم که ارشدش را هم ادبیات می خواند و از ان روز دیگر نه به انصراف و نه تغییر رشته اندیشیدم

رشته ام را عاشقانه دوست دارم ؛ هنوز ادبیا با من است چراکه جدایی در این دو رشته نیست

همچنان شمس به دستم و شاملو رفیق شب های من است و همچنان سایه غزلخوانی می کند برای حظه های عاشقانه ام .در کنارش کتیبه ی بیستون داریوش می خوانم و آن ها با من سخن می گویند ؛ در کنار شعرامروز یادگار زریران می خوانم که بازمانده ی شعرگونه ای در دوره ی اشکانی است و خدای ایران گواه که در این لحظه ها و لحظه هایی که اوستا می خوانم من چه عشقی در دل دارم و تا چه اندازه احساس خوشبخت بودن دارم از اینکه به رسالت بر دوشم عمل کرده ام...

یکی از روزهای زمستان ۹۰


برچسب‌ها: فرهنگ و زبانهای باستانی؛ ادبیات فارسی؛ دانشگاه اصف
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط فروغ ف | 
زنده رود
 
 
افسوس که این راه , لحظه ی سکرآور و باشکوه نصف جهان را از من گرفت...
نصف جهان امروز عطش سالها از یاد برده و باوجود زخم ها و زخمه ها میخندد و با آنکه چهارباغش از مترو درد می کند شادی اش را به دل سپاهانیان می بخشد...
لب تشنه ی زنده رود با تمام دردهایی که از این همه تشنگی داشت امروز ,پر طراوت لبخند می زند
و نمی دانی در دل من در این جاده ها چه غوغاییست از شوق بوسیدن لبش...
باید رسید
... چشم انتظار منست
بیگمانم اشک شوق آور آسمان نزدیکست
آخر نمی دانی چه روزهایی را تا ادای نذرش شمرد...
زنده رودم!
رگ جان بخش نیمی از جهان!
تو امروز دوباره خندیدی و بر لبت اشک شادی مردمت را نوشیدی
هنوز نمی دانم این لحظه ها تو بیخود تری از خویش یا من...
شراب اشک های شوق مردمت کهنه ترست یا لبان پرطراوت تو؟...

پلی قربانی لبخند تو شد...
با تمام زخم هایت بخند زنده رودم
که ما همه به لبخند و شکوه تو زنده ایم...


16 آبان 90
دوشنبه
جاده ی تهران - اصفهان
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط فروغ ف |